اسب آبي، ماكت بسيار كوچكي از انسان است. شكل بدن اسب آبي به او اجازه نمي‌دهد كه به صورت افقي حركت كند. يك اسب آبي از تولد تا مرگش بالا و پايين مي‌رود و هيچوقت به يك متر آنطرف‌تر دست پيدا نمي‌كند. تو هم همينطور هستي، وقتي به دنيا مي‌آيي، قادر نيستي از حصار «من» بودنت خارج شوي و به چشم «تو» به خودت نگاه كني. همچنين تو نمي‌تواني انتخاب كني كه در ايران به دنيا مي‌آيي يا در آلمان، كور به دنيا مي‌آيي يا بينا، سياه‌پوست يا سفيدپوست... تنها كاري كه از دستت برمي‌آيد مانور دادن روي شخصيتي است كه به تو داده‌اند، بدون آنكه انتخاب كرده باشي. موجهاي دريا تو را در جايي رها مي‌كنند و تو فقط مي‌تواني بالا و پايين بروي. سخت است باور كردن اينكه ما مهره‌اي بيش نيستيم، ولي من اين را باور دارم. زندگي كردن تلخ است. مثل مشروب خوردن، هر روز حس مي‌كنم كه روز بعد بالا مي‌آورم. ولي باز روز ديگري را سر مي‌كشم تا از درد ديروزم به امروز پناه ببرم. و معده‌ام رفته‌رفته سوراختر مي‌شود تا اينكه روزي بطري تمام مي‌شود...

امروز احساس كردم نبايد باشم، حس كردم به اندازه‌ي كافي مست هستم كه ديگر روز ديگري را تجربه نكنم. كمي كه در خيابان پرسه زدم، ديدم هنوز خيلي‌ها به من نگاه مي‌كنند، هنوز وقتي آهنگ مي‌زنم خيلي‌ها لذت مي‌برند. هنوز كسي هست كه مرا دوست داشته باشد و اگر نباشم ناراحت شود. امروز كمي خودم را گول زدم، با خود گفتم زندگي زيباست، روزي مي‌آيد كه بهتر از امروز خواهد بود، روزي كه پر از لذت خواهم بود... من، پر از بهانه‌هاي پوچ هستم براي زنده ماندن. هنوز هم مي‌توانم به عشق يك دنياي خيالي نفس بكشم، ولي تو -قشنگترين بهانه‌ام- اگر تركم كني، ديگر هيچ‌جا را ندارم كه به آن پناه ببرم...

/ 0 نظر / 3 بازدید