E

همه‌چيز در چند ثانيه اتفاق افتاد. من بزرگ شدم! اول باور نمي‌كردم. چند بار پلك زدم، چرخيدم و به دور و برم نگاه كردم. دنيا جور ديگري شده بود، آدمها جور ديگري رفتار مي‌كردند. اينجا بايد به خاطر هر خنده‌ي بي‌دليل، جواب پس مي‌دادي و به خاطر هر گريه‌ي بي‌دليل بازخواست مي‌شدي. بزرگ شدن خيلي چيزها را از من گرفت، به خودم كه آمدم ديدم ديگر نمي‌توانم با دختر‌خاله‌هايم زوووووووووو بكشم، ديگر نمي‌توانم تابستانها با پسرعموهايم صبح تا شب شمشير بازي كنم... و شاد باشم.....

از دنيا بيزار شدم.......
........
.....
..............
.....
................................

E آرامشي است كه تو به من هديه دادي، مثل يك جواهر براي من ارزش دارد. من عصباني نمي‌شوم، قصد خودكشي هم ندارم، امكان ندارد مرا با رگ بريده شده توي حمام پيدا كنيد. امكان ندارد كه گوشه‌اي زار زار گريه كنم. مي‌مانم و تا آخر زندگي، E را مي‌پرستم...

.......................
...........
....... و خوب يادم است روزي را كه از يك نردبان بلند بالا رفتم، بعد به پايين نگاه كردم تا خودم را از آن بالا ببينم. چيزي نديدم، يعني جايي رفته بودم؟!

/ 0 نظر / 2 بازدید