مگس!

انگشتها چابك‌اند هنوز، و باريك. اگر آن شكستگي ناخن انگشت اشاره نبود! توي سفره مي‌چرخند. بشقابها، قاشقها، استخوان پاره‌ها را برمي‌چينند، و كاسه‌ي آشي كه مرد لب به آن نزده. حالا سفره خالي‌ست. با لكه‌هاي زرد چرب، خرده‌ريزهاي نان، و بوي تهوع‌آوري كه وقتي سفره پهن و خالي و كثيف مانده خوب فهميده مي‌شود.

بچه‌ها آماده‌ي رفتن‌اند. جلوتر از دستها كه سيني را بلند مي‌كند. و انگشتها كه دور سيني چفت مي‌شود و خون مي‌دود زير سفيدي پوست و قدمها گرومب گرومب مي‌خورد زمين. در با كاسه‌ي زانو باز مي‌شود و به پشت پايي بسته. پسر سر از كتاب برمي‌دارد، مگس درشتي خودش را به شيشه مي‌كوبد. پسر دوباره سر خم كرده، مي‌نويسد. صداي خرت‌خرت خودكار روي كاغذ...

مرد چندشش مي‌شود. گوشت تنش ريز ريز مي‌ريزد. دندانهايش به هم مي‌خورد و عضله‌هاي فكش مي‌لرزد. پسر همچنان مي‌نويسد، تند. مرد لحاف را مي‌كشد روي سينه‌اش. رعشه مي‌گذرد و آرام مي‌گيرد. چيزي درونش كم و زياد مي‌شود. نيم‌خيز مي‌شود. بالاتر، كمي‌ديگر: درخت توي حياط. سرشاخه‌ها سبز سبز. پايين‌تر، برگها كدرند، تيره‌تر. و تنه، عور خاكستري با شكافها و زخم‌هاي آشكار تا روشني لرزان برگچه‌ها روي ساقه‌هاي نازك پاجوش در حفره‌ي سياه پاي درخت...

پلك بر هم مي‌گذارد. در خودش فرو مي‌ريزد. كوچك مي‌شود، كوچكتر. دور مي‌شود در مغار تاريك درونش، دورتر... صاقت نمي‌آورد. چشم بر موجهاي شيشه مي‌گشايد. دستهاي زن پشت پنجره مي‌شكند. ظرفها را مي‌گذارد كنار پاشويه، خم مي‌شود. پيراهن در قاب تنش خفت مي‌افتد. قوس ملايم كمر... كوچولوها سر مي‌رسند. هر دو با هم. با خنده و هياهو توپ را از توي باغچه برمي‌دارند...

چشمهاي مرد سياهي مي‌رود. سر مي‌گذارد به ديوار. و پسر را مي‌بيند كه همچنان مي‌نويسد. فكر مي‌كند آنقدر بزرگ شده كه بفهمد يا نه؟ مي‌پرسد:
- امتحانها كي شروع مي‌شود؟
- شروع شده!
و باز صداي تند خرت‌خرت خودكار روي كاغذ...
- ديروز جغرافي بود
سكوت
- فردا رياضيه!

صداها: بال‌بال ديوانه‌وار مگس روي شيشه. صداي جهيدن توپ از زير پا. صداي ساييده شدن ته قابلمه بر سمنت. صداي لخ‌لخ دمپايي. شيشه‌ي سرد سخت شفاف...
مرد لحاف را مي‌كشد روي صورتش. بوي راكد و مانده‌ي تنش مي‌پيچد توي سرش. چهار دست‌وپا از رختخواب مي‌غلتد بيرون و مثل خواب‌زده‌ها مي‌خزد جلوتر. سر برمي‌گرداند و مي‌بيند كه نيست، و رختخوابش براي هميشه از كنار پنجره برچيده شده، و بچه‌ها همچنان در زير نور تند آفتاب هلهله مي‌كنند، و زن زير همان سايه توي همان آفتاب در آن حياط با انگشتهايش كه هنوز ترد و ظريفند ظرفها را مي‌شويد و...

صداي وحشت‌زده‌ي پسر، مرد را به خود مي‌آورد، و مي‌بيند كه چهار دست‌وپا ايستاده اين سر اتاق. دوباره برمي‌گردد توي رختخواب. پرده از بادي ناپيدا تكان مي‌خورد. چشم از نگاه هراسان پسر برمي‌گيرد. مي‌پرسد:
- تعطيلات كي شروع مي‌شود؟
صداش بلعيده مي‌شود. همه‌چيز يكباره آرام گرفته. به ترديد مي‌افتد با صداي بلند از پسر پرسيده يا توي دلش گفته.
- تعطيلات...
پسر بي هيچ جوابي نيم‌رخ نشسته و هنوز هراسان است.
- تعطيلات كي...

حس مي‌كند فقط دهانش باز و بسته مي‌شود. و ديگر هيچ دردي ندارد. و پا شدن پسر را مي‌بيند كه بدون صدا با انگشتش روي شيشه تقه مي‌زند، و زن از پشت پنجره نزديك مي‌شود، نزديكتر. با دنباله‌ي موهايش در باد سياه سياه...

داود غفارزادگان

/ 0 نظر / 3 بازدید